پیرمرد وقتی از خواب بیدار شد که خورشید طلوع کرده بود. از پنجره آسمان آبی و بدون ابر را نگاه کرد. بعد از خوردن صبحانه ی همیشگی، پالتوی بلندش را پوشید وکلاه خاکستری اش را روی سرِ کشیده اش گذاشت، رنگ سفید پوستش با کلاه خاکستری اش تلفیق جالبی به وجود آورده بود.
از خانه ی تاریک و نمناکش بیرون آمد تا شاید چیزی پیدا کند تا از این زندگی تکراری اش خلاص شود.
وقتی درب ساختمان را به سوی خیابان باز کرد فقط چند کودک را دید که در حال بازی بودند و گاه گاهی هم اتومبیلی عبور میکرد.
پاییز بود و برگ ریخته شده ی درختان پیاده رو را نارنجی کرده بودن. پیرمرد مثل خیلی های دیگر قدم زدن روی برگ ها و گوش کردن به صدای خرد شدن آن ها را دوست داشت پس راه افتاد تا به جایی برسد که دیگر امروزش مثل دیروزش و دیروزش مثل فردایش نباشد. به عشق جایی حرکت کرد که در آن زندگی در جریان باشد.
ظهر بود و آفتاب سوزان. پیرمرد هم از پیاده روی آن روز خسته و گرسنه بود با خودش فکر کرد که شاید یکبار غذایی را خارج از خانه خوردن چیزی باشد که من به دنبالش هستم، چیزی که در زندگی آرامم آن را کم دارم.
اما او پیرتر از آن بود که از غذایی لذت ببرد و چشم های آبی و کوچکش ضعیف تر از آن بود که تپه های سبز دور دست را ببیند. هنگامی که از رستوران بیرون می آمد فکر می کرد که واقعا در شهر کوچکش هیچ چیز برای شاد بودن وجود ندارد.
نا امید از این که بتواند زندگی بی روحش را عوض کند به طرف خانه ی کوچکش راه افتاد.
وقتی به خانه اش رسید خسته بود یکراست رفت و روی صندلی همیشگی اش نشست. کاغذی بیرون آورد و شروع به کشیدن خط هایی در هم رفته کرد. احساس کرد خوشایند است، کاغذ دیگری بیرون آورد و طرح خانه اش، طرح خیابانی که در آن زندگی میکرد، طرح چهره ی خودش، همسایگانش، رستورانی که در آن غذا خورد را کشید.
او احساس میکرد که این همان چیزی است که او میخواهد. این همان تکه ی گمشده ی زندگی اش بود.
ادامه ی روز را نقاشی کرد حتی آن شب چشم هایش را روی هم نگذاشت و به کشیدن ادامه داد. از آن به بعد روزها نقاشی می کشید و شبها فکر می کرد تا ایده ی جدیدی بدست آورد.
پیرمرد کم کم با نقاشی هایش برای خود یک دنیا ساخت یک دنیا که فقط در خانه ی او بود. یک دنیا بدست خود او ساخته شده بود. اما با گذشت زمان بیشتر و بیشتر در دنیا ی نقاشی هایش غرق می شد. تا روزی رسید که دیگر فقط با نقاشی هایش زندگی میکرد. فقط خودش آنجا بود و خودش. تنها بود، تنها تر از همیشه. حالا در دنیای خودش یکه مانده و دنبال قطعه ای از زندگی اش می گشت که او را از روزمرّگی دنیای نقاشی اش خلاص کند.
