تبليغاتX
زیتون

زیتون

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند / آنچه استاد ازل گفت بگو، می گویم

پیرمرد وقتی از خواب بیدار شد که خورشید طلوع کرده بود. از پنجره آسمان آبی و بدون ابر را نگاه کرد. بعد از خوردن صبحانه ی همیشگی، پالتوی بلندش را پوشید وکلاه خاکستری اش را روی سرِ کشیده اش گذاشت، رنگ سفید پوستش با کلاه خاکستری اش تلفیق جالبی به وجود آورده بود.

از خانه ی  تاریک و نمناکش بیرون آمد تا شاید چیزی پیدا کند تا از این زندگی تکراری اش خلاص شود.

وقتی درب ساختمان را به سوی خیابان باز کرد فقط چند کودک را دید که در حال بازی بودند و گاه گاهی هم اتومبیلی عبور میکرد.

پاییز بود و برگ ریخته شده ی درختان پیاده رو را نارنجی کرده بودن. پیرمرد مثل خیلی های دیگر قدم زدن روی برگ ها و گوش کردن به صدای خرد شدن آن ها را دوست داشت پس راه افتاد تا به جایی برسد که دیگر امروزش مثل دیروزش و دیروزش مثل فردایش نباشد. به عشق جایی حرکت کرد که در آن زندگی در جریان باشد.

ظهر بود و آفتاب سوزان. پیرمرد هم از پیاده روی آن روز خسته و گرسنه بود با خودش فکر کرد که شاید یکبار غذایی را خارج از خانه خوردن چیزی باشد که من به دنبالش هستم، چیزی که در زندگی آرامم آن را کم دارم.

اما او پیرتر از آن بود که از غذایی  لذت ببرد و چشم های آبی و کوچکش ضعیف تر از آن بود که تپه های سبز دور دست را ببیند. هنگامی که از رستوران بیرون می آمد فکر می کرد که واقعا در شهر کوچکش هیچ چیز برای شاد بودن وجود ندارد.

نا امید از این که بتواند زندگی بی روحش را عوض کند به طرف خانه ی کوچکش راه افتاد.

وقتی به خانه اش رسید خسته بود یکراست رفت و روی صندلی همیشگی اش نشست. کاغذی بیرون آورد و شروع به  کشیدن خط هایی در هم رفته کرد. احساس کرد خوشایند است، کاغذ دیگری بیرون آورد و طرح خانه اش، طرح خیابانی که در آن زندگی میکرد، طرح چهره ی خودش، همسایگانش، رستورانی که در آن غذا خورد را کشید.

او احساس میکرد که این همان چیزی است که او میخواهد. این همان تکه ی گمشده ی زندگی اش بود.

ادامه ی روز را نقاشی کرد حتی آن شب چشم هایش را روی هم نگذاشت و به کشیدن ادامه داد. از آن به بعد روزها نقاشی می کشید و شبها فکر می کرد تا ایده ی جدیدی بدست آورد.

پیرمرد کم کم با نقاشی هایش برای خود یک دنیا ساخت یک دنیا که فقط در خانه ی او بود. یک دنیا بدست خود او ساخته شده بود. اما با گذشت زمان بیشتر و بیشتر در دنیا ی نقاشی هایش غرق می شد. تا روزی رسید که دیگر فقط با نقاشی هایش زندگی میکرد. فقط خودش آنجا بود و خودش. تنها بود، تنها تر از همیشه. حالا در دنیای خودش یکه مانده و دنبال قطعه ای از زندگی اش می گشت که او را از روزمرّگی دنیای نقاشی اش خلاص کند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 17:1  توسط محمد امین صدیق  | 

آی آدم‌ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

یك نفر در آب دارد می‌سپارد جان.

یك نفر دارد كه دست و پای دائم می‌زند،

روی این دریای تند و تیره و سنگین كه می‌دانید.

آن زمان كه مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان كه پیش خود بیهوده پندارید،

كه گرفتستید دست ناتوان را

تا توانی بهتر را پدید آرید،

آن زمان كه تنگ می‌بندید،

بر كمرهاتان كمربند،

در چه هنگامی بگویم من؟

یك نفر در آب، دارد می‌كند بیهوده جان قربان!

آی آدم‌ها كه بر ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره، جامه‌تان بر تن؛

یك نفر در آب می‌خواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته می‌كوبد،

باز می‌دارد دهان، با چشم از وحشت دریده،

سایه‌‌هاتان را ز راه دور دیده،

آب را بلعیده در گود كبود و هر زمان بی‌تا بیش افزون،

می‌كند زین آب‌ها بیرون،

گاه سر، گه پا.

ای آدم‌ها!

او ز راه دور این كهنه جهان را باز می‌پاید،

می‌زند فریاد و امید كمك دارد؛

آی آدم‌ها كه روی ساحل آرام در كار تماشایید!

موج می‌كوبد به روی ساحل خاموش،

پخش می‌گردد چنان مستی به جا افتاده بس مدهوش،

می‌رود نعره‌زنان. وین بانگ از دور می‌آید:

ـ «آی آدم‌ها»...

و صدای باد، هر دم دلگزاتر،

در صدای باد، بانگ او رهاتر،

از میان آب‌های دور و نزدیك

باز در گوش آید این نداها.

ـ «آی آدم‌ها»

<<نیما یوشیج>>

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 13:5  توسط محمد امین صدیق  | 

از وقتی به اینجا آمدم و این فضای مجازی را راه اندازی کردم تا دست نوشته هایم را با شما تقسیم کنم خیلی نمی گذرد.

اما نوشتن مطلب و به اشتراک گذاشتن آن با شما و یا خواندن نظرهای صادقانه ی شما زود تر از هر چیز من را به خودش جلب کرد.

حالا مدیریت زیتون یکی از مهمترین کارهای روزانه ی من به شمار می رود.

اگر دو روز ندیدن شما سه روز شود واقعا دلم برای شما خواننده هایی که تا به حال ندیده ام و با تمام وجود دوستتان دارم تنگ می شود دلم برای این صفحه ی مجازی که راه اتصال نوشته های من به شما است تنگ می شود. پس تلاش می کنم هر وقت که توانستم به شما سر بزنم و شما هم من رو از نظر های گرمتون بی نسیب نگذارید.

 

پی نوشت: آمادگی تبادل لینک با وبلاگ های داستان  شعر   خاطره  یا... را دارم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 12:57  توسط محمد امین صدیق  | 

یه تونل، یه تونل سیاه که نه سر داشت نه ته. تا چشم می دید سیاهی بود. بوی نم تا مغز استخوا ن نفوذ می کرد. یه چیزهایی روی دیوار بود. نمیدونم شاید عکس های خودم بود شاید هم نه !؟

تاریک تر از اون بود که بتونم عکس ها رو ببینم  اما خوب احساس می کردم که دارن صدام می کنن. فکر کنم داشتن التماس می کردند نگاهشون کنم. اما من چیزی رو که ارزش دیدن داشته باشه نمی دیدم یا نمی فهمیدم.

اون عکس ها از بد کسی می خواستند که نگاهشون کنه. کسی که نمی فهمید چی میگن و بود و نبود عکس ها براش فرقی نمی کرد.

ولی اون عکس های بی صدا الان داشتند فریاد می زدند، اون عکس های بی صورت داشتند زجه می زدند.

من جلو می رفتم اما واقعا نمی دونستم که کجا دارم می رم و اصلا چرا می رم برای اولین بار بود که می فهمیدم اون مرغ عشق توی قفس چی می کشه. داشتم از این وضعیت دیوانه می شدم که اون توجه ام رو جلب کرد ده حدودا ده قدمی من بود شایدم من ده قدمی اون بودم. توی نگاه اول مثل بقیه ی عکس ها خودم رو دیدم ولی با یه فرقی که نفهمیدم چه فرقی بود؟ این یکی نه داد می زد نه صدایی در می آورد فقط لبخند می زد و لبخند می زد. همین طور که لبخند ملیح اون داشت به یه خنده و قهقه ی وحشتناک تبدیل تونل روشن تر و روشن تر می شد اونقدر روشن که دیگه نمی تونستم چیزی ببینم.
وقتی چشم باز کردم نور خورشید از پنجره روی صورتم افتاده بود و ساعتم داشت زنگ می زد.

-- 4 مهر 1388--

 

((اگر نظر بگذارید خوش حال و اگر نظر شما مرتبط به پست باشه خوشحال تر می شم.))

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 23:21  توسط محمد امین صدیق  | 

سلام.

اینجا چند تا پیوند بود که لازم دیدم یه کوچولو درباره شون توضیح بدم.

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

سکوت ما گوش دنیا را کر کرده

یه وبلاگ سیاسی که خیلی خوب مطالب رو به طنز بیان می کنه ( البته شاید مطالب داخل ایران واقعا همین طوری طنز هستن و نیاز به طنز شدن نداشته باشند.)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درخت بدون سایه (بهزاد افشاری)

دست نوشته های بهزاد افشاری که واقعا ارزش خوندن داره.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

spotlight (ترانه علیدوستی)

وبلاگ شخصی خانم علیدوستی که دست نوشته و داستان های ایشون رو می شود آنجا خوند.

(گرچه این اواخر نویسنده بخش نظرات رو بخاطر نظرات بی ربط زیاد بسته است.)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توکای مقدس (توکا نیستانی)

وبلاگ شخصی آقای توکا نیستانی (کاریکاتوریست مطرح) که می شه توش نوشته ها یا کارتون های ایشون رو دید.(خودم از ۲۴ ساعت شبانه روز ۲۵ ساعت اونجا هستم)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عکس های گرافیکی و بکر

پر از عکس گرافیکی که تماشای اونا خیلی کیف میده.

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

دیگه تموم شد...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 17:43  توسط محمد امین صدیق  | 

سلام.

دیروز از کتاب اخوان ثالث یک شعر  خوندم که خلی ازش لذت بردم. می نویسمش تا شما هم ازش لذت ببرید:

<< روشنی >>

ای شده چون سنگ سیاهی صبور

پیش دروغ همه لبخندها !

- بسته چو تاریکی جاوید گور

خانه بروی همه سوگندها ! -

من ز تو باور نکنم این توئی؟

دوش چه دیدی چه شنیدی به خواب؟

بر تو دلا ! فرخ و فرخنده باد

دولت این لرزش این اضطراب.

زنده تر از این تپش گرم تو

عشق ندیده ست و نبیند دگر.

پاک تر از آه تو پروانه ای

بر گل یادی ننشیند دگر.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 16:58  توسط محمد امین صدیق  | 

همه اش از اون بعد از ظهر شوم شروع شد. از همون روزی که بجای برگشت به خونه رفتم دنبال خواهر و مادرم که با هم برگردیم. از دم در همون اتاقی که با خطی تایپی و خشک رویش نوشته شده بود "لیزیک".وقتی مادرم از اتاق بیرون می آمد و خواهرم با گرفتن دستش همراهیش میکرد.

 اولش جالب بود ولی اون موقع نمی دونستم چه بلاها که قراره به سرم بیاد. از دم در همون مرکز چشم یه دربست و مستقیم به سوی خانه.

وقتی رسیدیم خواهرم درجا همه ی چراغ ها رو خاموش کرد و پرده ها رو هم انداخت تا همون یکم نور هم از پنجره ها داخل نشه. ساعت ۳ بعد از ظهر بود اما چشم چشم رو نمی دید. توی همون تاریکی خواهرم مادرم را دراز کش کرد تا اون پنجاه شصت قطره ی جور وا جور رو توی چشم مادرم بریزه...

اون چند ساعت اول گرم بودم نمی فهمیدم چه بلایی سرم اومده اما کم کم دستم اومد که باید توی تاریکی زندگی کنم.

از روز بعد به معنای واقع کلمه داشتم دیوانه می شدم احساس می کردم بین دیوار های تاریکی دارم له می شوم. دنبال نور می دویدم اما امان از خواهرم...

بلاخره روز موعود رسید قرار بود مادرم برای معاینه چشم به دکتر برود و من توی خانه با نور تنها می ماندم. وقتی از خونه بیرون رفتند به طرف پنجره دویدم پرده ها رو کشیدم و چراغ رو روشن کردم اما... اما اون شکل که باید که می خواستم روشن نشد یعنی این چیزی که من می خواستم نبود فهمیدم که واقعا خیلی از روشنایی لذت نمی بردم.

شاید چون از اون محروم بودم برای رسیدن بهش تلاش می کردم شاید...

 

پی نوشت: به نظر شما اگر دولت برق رو قطع می کرد باز هم این اتفاق می افتاد؟

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:22  توسط محمد امین صدیق  | 

چه روزهای خوبی بود ولی افسوس زود گذشت ::::::: تا یه چشم به هم زیدیم روزها و هفته ها گذشت

دو حالت داره یا من از اول یه جوری بودم یا همه غیر از من یه جوری هستن. خوب همه یه موقع هایی یه جورهایی می شن ولی واسه من این یه جورهایی شدن ها یکم زود بود. نه فکر بد نکنید حالا تعریف می کنم.

من از دوران طفولیت که قد نمکدون بودم عاشق ارگ بودم و یه دونه کوچکش رو داشتم. همیشه هم با هاش بازی می کردم و آهنگ می زدم. خوب یادم می آد همیشه آرزو داشتم که آهنگ Fur Elise رو که ضبط شده داشت خودم بنوارم. گر چه توی اون سن موفق نمی شدم که Fur Elise رو بزنم ولی یه آهنگ هایی می زدم و با ارگم شاد بودم. مادرم تعریف می کرد یه روز که استعدادم قلمبه شده بود و داشتم یه آهنگ می زدم و اتفاقا آهنگ خوش ضربی از آب درامده بود یک دفعه ارگ رو رها می کنم و می رم توی اتاق. اول مادرم فکر کرده بود که شاید رفتم از اتاقم چیزی بردارم یا کاری بکنم و برگردم. وقتی بیش از حد طول کشیده بود مادرم نگران شد و اومد دنبالم و من رو در حالی دید که روی تخت خوابم داشتم گریه می کردم وقتی هم که مادرم علت رو پرسید گفته بودم: (( آهنگم غمگین بود دارم براش گریه می کنم.))   

خلاصه بعد از اینکه مادرم این ماجرا رو برام تعریف کرد کلی به ریش خودم خندیدم اما وقتی یه کم فکر کردم دیدم عجب آدم عجیب غریبی بودم، چه فکر هایی رو تو چه سن و سال هایی می کردم و آخر کار به این نتیجه رسیدم که واقعا یا من از اول یه جوری بودم یا همه غیر از من یه جوری هستن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 0:3  توسط محمد امین صدیق  |