۶:۳۰ صبح بود. همینجور خواب آلود حاضر شدم و از خانه زدم بیرون. اونقدر کار داشتم که همه ی طول مسیر رو داشتم برای روزم برنامه می ریختم تا شاید توانستم یه کم بیشتر کار هایم رو پیش ببرم. اما کاملا بی فایده بود چون خیلی زود فهمیدم که سرما خورده هستم و عملا خیلی هم کارایی ندارم و دقیقا به همین دلیل بعد از ظهر زود تر به خانه برگشتم.
وقتی به خانه رسیدم و گوشی ام را نگاه کردم ۲تا میسکال و ۳تا اس ام اس داشتم اما از اونجایی که کلا از این چیزها خوشم نمی آید اصلا محتوای پیام ها را نخواندم و استراحت را به هر چیز دیگه ای ترجیح دادم. وقتی از خواب بعد از ظهر بیدار شدم شروع کردم به انجام دادن کار های عقب افتاده ام اما یه چیزی درست نبود. تلفن هایی که خواهرم به مادرم می زد یا نوع صحبتشان با من یا کار هایی که یواشکی از من انجام می دادند اما خیلی پیگیر نشدم یعنی وقت پیگیر شدنش را نداشتم.
وقتی پدرم برگشت یک جعبه ی کیک دستش بود که بعد از دیدنش شستم خبر دار شد که چه خبر است. ـــ ادکلن - ۳تا اس ام اس - یواشکی صحبت کردن ها و ... ـــ
اون شب 3 آبان بود به عبارت دیگر شب چهارم آبان و به عبارت دیگر شب تولد بنده که خودم برای چندمین بار پاک از یاد برده بودم و این فقط یک معنی داشت آن هم این بود که :
<< خودم را از قلم انداخته بودم! >>
