صدای جیرجیرک از عمق پارک به گوش می رسید. آسمان از غم فراق خورشید خونین بود. سرمای هوا به صورت های رنگ پریده ی خیل جمعیت سیلی می زد.
به قول اخوان ثالث: (( نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک. چو دیوار ایستد در پیش چشمانت)).
صدای پا ها روی سنگ فرش های لق ندایی تکراری مثل صدای تیک تاک ساعت سر داده بودند. وقتی که روی آن نیمکت سرد و سختِ فلزی نشستم تقریبا اثری از نور خورشید در آسمان باقی نمانده بود. بوی باقالی های ، باقالی فروش در محیط پارک پیچیده بود. در عالم در هم ریخته و هرج و مرج ذهن خود فرورفته بودم. هروقت که به خودم می آمدم کسی روی نیمکت رو به روی من نشسته بود.
خوب یادم می آید که اولین نفر یک پیر مرد سفیدموی و دوست داشتنی بود که راه به راه لبخند تحویلم می داد و من هم جوابش را با تبسم کوچکی می دادم.
آن خانم میان سال هم که با دخترک مو بورش به پارک آمده بود را به خاطر دارم. دخترک درحال بازی بود و مادرش چشم از او برنمی داشت. آن زن سرگرم کودکش بود و اصلا نمی دانم که متوجه حضور من شد یا نه.
خیلی های دیگر آمدند و رفتند. همه را تماشا کردم. بعضی آرام، بعضی مضطرب، بعضی با خوشحالی راه می رفتند و به آسمان نگاه می کردند و لبخند می زدند اما بعضی دیگر غم در چهره یشان موج می زد و حتی رمق گام برداشتن هم نداشتند.
آن شب خیلی آنجا نشستم، خیلی فکر ها کردم، خیلی طرح ها کشیدم، خیلی آوازها خواندم و خیلی ها را تماشا کردم . اما این ها چیزهایی نیستند که آن شب را متفاوت کردند.
آخرین کسی که روی نیمکت مقابل من نشست. کسی که این همه سال با فکرش زندگی کردم. حالا درست چند متر جلوتر و رو در روی من نشسته بود. نمی دانم من را شناخته بود! نمی دانم به خاطر من آمد و آن جا نشست یا فقط یک اتفاق ساده بود. نمی توانستم سرم بالا بگیرم. مثل جسد سرد شده بودم. هرم بدنش تن سردم را می سوزاند. تمام گذشته مثل فیلم از جلوی چشمانم می گذشت. فکر جلو رفتن و سلام کردن دوباره پس از این همه سال پاهایم را سست می کرد. چهره اش برای لحظه ای هم از پیش رویم کنار نمی رفت و نگاه عمیق اش را از چشمانم بر نمی داشت. میان زمین و آسمان گیر کرده بودم. نمی توانستم جلو بروم اما اگر نمی رفتم شاید برای همیشه او را از دست می دادم. گذر لحظات عذابم می دادند. این لحظه های تیز پا می آمدند و می رفتند اما همچنان جرئت حرکت نداشتم.
دلم را به دریا زدم و نفس عمیقی کشیدم ثانیه ای احساس کردم خون دوباره در بدن مرده ام به حرکت درآمد. سرم را بلند کردم تا چشم در چشمانش بیندازم و بعد از این همه سال دوباره به او سلام کنم. اما در پیش رویم فقط یک صندلی بود و بس. او رفته بود...
هنوز صدای جیرجیرک از عمق پارک به گوش می رسید.
