صبح بود. تا به حال باید اولین اشعه های آفتاب دیده می شدند. اما ابری ضخیم و سیاه آسمان را پوشانده بود.ساعت ها بود که آسمان شهر را رها نمی کرد و کوچه ها و خانه ها را سفید پوش کرده بود.
شهر به خاطر برف سنگین تعطیل بود و سکوت تعطیلات به سکوت غم بار برف می افزود. گاهی صدای پرندگان یا گربه های بی سر پناه به گوش می رسید. از همه رسا تر صدای گنجیشک کوچکی که پر های خود را باد کرده بود و جیک جیک کنان سرش را به هر طرف می چرخاند، به گوش می رسید.
از درب خانه ای مادری همراه فرزندش بیرون آمد. صدای گنجشک توجه کودک را که با اشتیاق به اطراف نگاه می کرد به خود جلب کرد. کودک خطاب به مادرش گفت:
- مامان اون گجیشک رو ببین. بیچاره، سردشه مامان؟ گرسنش نیست؟
- نه عزیزم اونا بلدن از خودشون مواظبت کنند.
- پس چرا انقدر جیک جیک می کنه مامان؟
- نمی دونم. شاید خوشحاله که برف می یاد.
- نه. من می دونم اون سردشه نه نه گرسنشه.
- چی عزیزم؟ نشنیدم چی گفتی.
- هیچی.
و کم کم دور شدند و از دید محو شدند...
ساعت ها سپری می شدند. خورشید از پشت ابر ها می گذشت. روز تاریک رو به پایان گذاشته بود. صدای گنجشک همراه نسیم سرد و خشک زمستانی در کوچه می پیچید اما هر دقیقه صدا بی رمق تر و ضعیف تر می شد. با صدای برخورد حجمی کوچک با برف های نرم بر زمین نشسته، کوچه در سکوت وهم انگیز برف غزق شد.
دوباره می شد آن کودک را همراه مادرش دید که به سمت خانه بازمی گشتند. وقتی به درختی که گنجشک روی آن نشسته بود، رسیدند. کودک گفت:
- مامان گجیشکه نیست.
- نمی دونم شاید رفته.
- اِ... نه مامان ایناهاش این پایین خوابیده.
- بیا بریم عزیزم هوا سرده اینجا واینستا.
- مامان بذار بیدارش کنم سردش می شه ها.
- گفتم بیا. سرما می خوری ها.
کودک هم نگاهش به گنجشک بود و همراه مادرش وارد ساختمان شد. از داخل ساختمان صدای کودک به گوش می رسید که می گفت:" مامان چرا نذاشتی بیدارش کنم خوب اونهم مث ما سرما می خوره" .