(تهران ـ خیابان ولی عصر)
شنا کنان به خونه رسیدم.
در پس آینه طوطی صفتم داشته اند / آنچه استاد ازل گفت بگو، می گویم
(تهران ـ خیابان ولی عصر)
شنا کنان به خونه رسیدم.
اصولا در جنگ دو طرف وجود دارد که علیه هم می جنگند و همدیگر را دشمن می نامند آخر کار هم یکی از طرفین خوشحال وخندان بازمی گردد خانه و دیگری یا اصلا وجود ندارد که بخواهد بازگردد یا آنقدر آش و لاش هست که نتواند بازگردد. اما جنگی وجود دارد که طرفین هر دو با صلح کامل در کنار یکدیگر قدم می زنند و هیچکس طرف مقابل را دشمن نمی خواند ولی به طرز عجیبی در این مورد آقایان همیشه گروه شکست خورده هستند و خانوم ها هم همیشه خوشحال و خندان به خانه باز می گردند. احتمالا تا به حال همه ی شما حداقل یکبار هم که شده این جنگ عظیم را تجربه کرده اید و با نام شوم آن آشنا هستید نامی که با شنیدنش مو بر تنم راست می شود. "خرید"
من امروز از این جنگ برگشتم. بعد از سه روز با مرگ دست و پنجه نرم کردن بالاخره به درجه ی رفیع شهادت نازل گشتم و با یک هواپیما با تمام سرعت به سمت خانه شتافتم.
* * *
چند روز گذشته را در جزیره ی قشم گذراندم. آب و هوایش تعریفی نداشت و مناطق دیدنی زیاد و جذابی را هم نمی شد پیدا کرد اما به جای تمام همه ی آن ها تا دلتان بخواهد پاساژ و بازار و مرکز خرید و امثالِهُم داشت که توفیق اجباری خرید را نصیب بنده کرد. بنده هم کم نگذاشتم و با همراهانم به این جنگ دلنشین پرداختم (به استثاء روز آخر که مرخصی رد کردم و نجنگیدم).
البته تلاش زیادی کردم که غیر از خرید کار مفید دیگری هم انجام دهم اما حیف که من دچار مرض صعب العلاجی با اسم کثیف "عکاسی سرِ خود" هستم که به من اجازه نداد تا در اوقات فراقت به عکاسی نپردازم. ماحصل این بیماری سخت (و از دید من زیبا) یک عالم عکس ازهمان یک یا دو منطقه ی بسیار زیبا شد. سر جمع سفر کوتاه خوبی بود و جای همه ی شما دوستان خوب من خالی.
پی نوشت1: در این چند سال اخیر همه ی ما به طور کامل با اجناس دوستان خوب چینی خود آشنا شده ایم و از کیفیت عالی آنها استفاده ی کافی را برده ایم. اما شاید برایتان جالب باشد که بدانید جدیدا خودشان تشریف نحسشان را آورده اند و در قشم کالا ی چرند خود را با افتخار به خلق می فروشند.(بسوزد پدر اعتماد به نفس)
پی نوشت2: می تونید چند تا از عکس هایی رو که انداختم توی "ادامه مطلب..." نگاه کنید.