دو سال پیش، شب سال تحویل (شاید هم دو شب قبل از سال تحویل) یکی از اعضای خانواده ی ما شد. و کنار هم نوع خودش که از سه سال پیش به ما پیوسته بود نشست.
همیشه به حال آن دو حسرت می خوردم که تمام عمرشان را بی خیال وآرام می رقصند و از پشت آن شیشه ی خمیده ما را نگاه می کنند و به ما می خندند که درگیر سختی های زندگی شده ایم و در منجلاب دنیا دست و پا می زنیم. اما خودشان غوطه ور در آب باله های نرم و نازکشان را با آرامش تمام بالا و پایین می برند و با دهانشان دائما بر آب بوسه می زنند.
دو سال آن دو کنار هم بودند ودر ازای غذایی که ما بهشان می دادیم در آن تنگ کوچک برایمان شنا می کردند با دیدنشان تسلی خاطر می گرفتیم و شاید لحظاتی از دنیای نکبت بار خود به دنیای کوچک وآرامشان وارد می شدیم و شروع به شنا کردن در عالم خیال می کردیم.
از همان بار اولی که دیدمش چشمانش باز بود و انگار در چشم هایم زل زده بود و در تمام عمرش چشمانش را نمی بست. حتی وقتی که از پیشمان رفت. حتی زمانی که روی آب آمده بود و با موج ها کوچک تنگ به این طرف و آن طرف می رفت با آن دو چشم سیاهش به من نگاه می کرد. حتی زمانی که داخل گودالی گذاشتمش �ه درون خاک گلدون کنده بودم و با اشک چشمانم بدن نرم و لزژ اش را تر می کردم نگاهم می کرد، در عمرم نگاه به آن عمیقی وبه آن سردی ندیده بودم.
از کنارم رفت. هیچوقت نمی دانستم که اینقدر دوستش داشتم و حالا که می دانم دیر شده...
توضیح: الان زیر ریشه های همین گیاه آرمیده.
