تبليغاتX
زیتون

زیتون

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند / آنچه استاد ازل گفت بگو، می گویم

پیش نوشت: مدتی بود که قصد تعطیل کردن زیتون را داشتم. و فکر می کنم کاملا از دیر به دیر آپ کردن وبلاگ مشخص بود. اما هنگامی که از بکاپ(نسخه ی پشتیبان) وبلاگم پست " به تو میرسم من از این شب نیلوفری ..." را به صورت کاملا اتفاقی خواندم پشیمان شدم تصمیم گرفتم ادامه بدم، البته به یاری شما.

کافه

رعد و برق ابرها را پاره می کرد از ابرهای پاره شده باران مثل خون می چکید. خیابان ها را آب گرفته بود و با عبور اتومبیل ها   آب به لباس هایم می پاشید و آنها را نمناک تر می کرد. ظهر بود اما هیچ اثری از خورشید در آسمان نبود. قرار بود هنگامی که آفتاب عمود می تابید و سایه ها زیر پاها می روند در کافه ببینمش. همان  کافه ی 10 سال پیش همان جایی که همیشه با هم فنجونی قهوه می خوردیم و نخی سیگار می کشیدیم.

وقتی به کافه رسیدم هیچ چیز سر جایش نبود. آن خیابان خلوت ودنج به سیلابی تبدیل شده که اتومبیل ها در آن گیر کرده بودند و دائم بوق می زدند. آن کافه ی کوچک که با دکوراسیون چوبی تزئین شده بود تبدیل به کافی شاپی شده بود که دیوار هایش را فلزهای نقره ای رنگ فراگرفته بودند و با نور های رنگارنگ مثلا زیبا تر شده بود. تنها چیزی که تغییر نکرده بود جای آن میز بود، همان گوشه.

روی صندلی نشسته بودم و منتظرش بودم قرار بود تا قبل از غروب خورشید بیاید و اگر نیامد...

هر خانمی که از در داخل می شد در اولین نگاه او بود ولی فقط در اولین نگاه. همان طور که طعم شور اشک هایم با طعم قهوه ی تلخ مخلوط می شد. گذشته را از پیش چشمانم می گذراندم ابر ها کنار رفتند و آسمان سرخ غروب نمایان شد. درست در همین هنگام درب کافه باز شد و داخل آمد. خودش بود، همان طرز راه رفتن همان قد بلند وهمان نگاه ژرف فقط اندکی شکسته تر با صورتی چروکیده تر. جلو آمد با نگاهی غمگین به چشم هایم خیره شد و فقط گفت "متاسفم".

در خیابان ها سر در  گم بودم و روی آسفالت های خیس قدم بر می داشتم، سایه ام چند متر جلوتر از خودم می رفت و واقعا عقب مانده بودم نه از سایه ام از زندگی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 11:19  توسط محمد امین صدیق  |