تبليغاتX
زیتون

زیتون

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند / آنچه استاد ازل گفت بگو، می گویم

چشم هایتان را ببندید و بالا بروید آنقدر بالا که کره ی زمین را به خوبی ببینید. بین قاره ی آفریقا و اروپا یه دریا هست که توش یه چکمه افتاده. زیر اون چکمهه یه تیکه سنگه که بهش می گند سیسیل.

من که ندیدم ولی می گن خیلی خیابون های خوشگلی داره و خونه هاش خیلی بزرگند. دوست دارم خونه های ویلاییش رو ببینم ولی خونه ی رویایی من اونجا نیست. دوباره چشماتون رو ببندید و برید بالا. برین رو ایران خودمون یه کم دقت کنید یه چیز قهوه ای از شمال شرق تا شمال غربش کشیده شده. همون رشته کوه البرزه دیگه. زیر اون ها رو ببین از اون بالا احتمالا خاکستریه اونجا هم که خوب معلومه که تهرانه.

یه کم که پایین بیایید یه خط مثل نخ اسکناس از بالا تا پایین کشیده شده. به اون می گن خیابون ولی عصر اما پدر بزرگم بهش می گه پهلوی. خب خوبه که تا حالا آدرس رو گم نکردین. حالا هر جایی از ولی عصر که ایستادید یه تاکسی بگیرید و برین به سمت جنوب. تا آخرش.

دیدید یا نه؟ همون قطار زشت گندهه که اون وسط با چراغ های رنگ و وارنگ تزیین شده رو می گم. اگه دیدیدش کنارش وایسید و از اولین نفری که بهتون رسید بپرسین میدون شوش کجاست و سریع خودتون رو به شوش برسونید اونجا من منتطرتون هستم.

هی من رو می بینی پیرهن آبی و شروار لی تنمه بیا دنبالم از این جا به بعد خودم می برمت.

آخ آخ آخ تو خونه هیچی نداریم ببین کوچمون همینه. اون آپارتمانه که دارن می سازن رو بیبین سمت چپیش خونمه. آره همون که درش آبیه بیا کلید رو بگیر و برو تو من هم الان میام.

کلید رو در می آری. و توی قفل درب می کنی خیلی راحت نمی چرخه آخه زنگ زده دیگه. یکم تلاش کن... آهان دیدی باز شد. آروم برو تو حواست باشه که اینجا خونه ی رویایی منه ها.

سمت راستت یه کلید برقه روشنش کن. آهان تبریک می گم تو اولین نفری هستی که داری اینجا رو می بینی. جلوت یه راهرویه باریکه که به آشپزخونه می رسه و سمت چپت یه در چوبی سفید کوتاه. بازش می کنی. با صدای قیژ گوش خراش درب یه کاسه توالت قهوه ای رنگ جذاب جلوت ظاهر می شه درست بالای همون، دوش حمامه. قبول دارم این جوری یکم دوش گرفتن سخته ولی تو هم قبول کن که خیلی حال می ده. هی دستت رو بپا نخوره به دستشویی که اون بقل چپونده شده. بلاخره کثیفه دیگه... ولش کن اصلا از اون تو بیا بیرون. می ری توی همون راهروی تنگ و داخل آشپزخونه می شی. گرمت می شه احتمالا به خاطر اجاق گاز کوچولوییه که اون وسطه و یا آبگرمکن سفید چرک دوست داشتنیه که صداش بعد از مدت کمی دیگه اصلا دوست داشتنی نیست. از شیر آب، آب قطره قطره روی ظرف های نشسته ی داخل سینک می چکد و آرام آرام ظرف ها رو از آب لبریز می کنند. از آشپزخانه بیرون می آیی و به اتاق نشینمن می روی این به کوچکی اون دو تای دیگر نیست ویه فرش قرمز کفش پهن شده. یک بخاری گازی گوشه ی اتاق روشنه. کنار بخاری می ایستی و دست هایت را رویش نگه می داری تا گرم شوند.آروم پرده ها را برانداز می کنی و به منظره ی پشتشان که یه دیوار آجری دوده گرفته است خیره می شوی و یک نفس عمیق از هوای گرم خانه می کشی.

من  در را باز می کنم و با یک پلاستک پر از بستنی و پفک و... وارد می شوم و تو کنار بخاری چنان دست هایت را به هم می مالی و به پنجره نگاه می کنی که براحتی می توانم از چشمانت بخوانم که از خانه ی رویایی من خوشت نیامده.

بعد نوشت: پیش نویس این مطلب حذف شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 18:42  توسط محمد امین صدیق  |