داخل اتوبوس نشسته بودم از سر بی کاری چند رشته موی کنار سر پیرمرد کچل جلوییم را می شمردم و از باد خنک بعد از غروب که به صورتم می خورد لذت می بردم چند لحظه یکبار هم دست از شمردن برمی داشتم و به چراغانی خیره کننده ی مغازه ها در دل تاریکی نگاه می کردم اما در پس همه ی این ها در حال شخم زدن خاطرات چند روز اخیر در ذهنم بودم، که به یاد فیلمی افتادم که به تازگی دیده بودم هر چه فکر کردم اسمش به خاطرم نیامد اما یکی از پلان های فیلم را به خاطر داشتم :
«مرد میان سال به اسباب بازی فروش یک عروسک داد واز او خواست که تعمیرش کند. مغازه دار نگاهی به عروسک انداخت و گفت :«30 ، 40 سالشه!» و مرد میانسال با خنده گفت از من بزرگتره و مغازه دار در جواب :«از من و تو هم بیشتر عمر می کنه!» مرد میانسال یکه خورد و آرام آرام لبخند از روی لب هایش محو شد.»
واقعا چرا؟ چرا هرچی که ارزشمند تره کمتر می ماند؟ چرا پیرمرد جلوی من که سال ها سال ها تجربه همراه خود دارد و کرور کرور بیشتر از خیلی ها می داند، حداکثر چند سال دیگر پیش خانواده اش می ماند و آن عروسک پلاستیکی حالا حالا ها تا تجزیه شدنش وقت دارد؟
چرا گل رُزی که نماد زیبایی است و بویش هر انسانی را مست می کند چند روزی بیشتر مهمان گلدان خانه ها نیست و خوار همان گل تا ماه ها از بین نمی رود؟
فرضیه ای شخصی دارم که هرکس بیشتر ارزش زندگی دارد کمتر زنده می ماند.
شاید هم واقعا چون کمتر پیش ما هستند ارزشمند ترند نه این که چون ارزشمند ترند کمتر پیش ما هستند.
بعد نوشت (بی ربط اما مهم): متاسفانه چند وقت پیش شنیدیم که مجور فیلمبرداری فیلم «جدایی نادر از سیمین» به کارگردانی آقای اصغر فرهادی باطل شده است. خانم علیدوستی هم در طرف داری( یا هر چیز دیگر که اسمش را می گذارید) بعد یک سال وبلاگش را آپدیت کرد و در حمایت از آقای فرهادی مطلبی نوشت اما امروز دیدم که وبلاگ ایشان هم فیلتر شده است. چرا باید با چنین اعتراض ساده ای چنین برخوردی کرد؟ من در حدی نیستم که بگویم چرا مجوز را باطل می کنید یا نمی کنید اما فکر می کنم که آنقدر شعور داشته باشم که بفهمم نباید انتقاد و منتقد را محو و نابود کرد. باید به حرفش گوش داد و تا حدی که منطقی است به آن عمل کرد.
