اولش جالب بود ولی اون موقع نمی دونستم چه بلاها که قراره به سرم بیاد. از دم در همون مرکز چشم یه دربست و مستقیم به سوی خانه.
وقتی رسیدیم خواهرم درجا همه ی چراغ ها رو خاموش کرد و پرده ها رو هم انداخت تا همون یکم نور هم از پنجره ها داخل نشه. ساعت ۳ بعد از ظهر بود اما چشم چشم رو نمی دید. توی همون تاریکی خواهرم مادرم را دراز کش کرد تا اون پنجاه شصت قطره ی جور وا جور رو توی چشم مادرم بریزه...
اون چند ساعت اول گرم بودم نمی فهمیدم چه بلایی سرم اومده اما کم کم دستم اومد که باید توی تاریکی زندگی کنم.
از روز بعد به معنای واقع کلمه داشتم دیوانه می شدم احساس می کردم بین دیوار های تاریکی دارم له می شوم. دنبال نور می دویدم اما امان از خواهرم...
بلاخره روز موعود رسید قرار بود مادرم برای معاینه چشم به دکتر برود و من توی خانه با نور تنها می ماندم. وقتی از خونه بیرون رفتند به طرف پنجره دویدم پرده ها رو کشیدم و چراغ رو روشن کردم اما... اما اون شکل که باید که می خواستم روشن نشد یعنی این چیزی که من می خواستم نبود فهمیدم که واقعا خیلی از روشنایی لذت نمی بردم.
شاید چون از اون محروم بودم برای رسیدن بهش تلاش می کردم شاید...
پی نوشت: به نظر شما اگر دولت برق رو قطع می کرد باز هم این اتفاق می افتاد؟
