زیر درخت بید مجنونی رسید که دختر دوستش داشت. همیشه به آن سر می زدند و زیر برگ های خم شده اش می ایستادند واندک عابرانی را تماشا می کردند که از آن کوچه ی خلوت می گذشتند.
جسمی سرد و سخت را در جیب پالتویش می فشرد. سرش را بالا برده بود و از پشت برگ ها به آسمان مهتابی و پر گرد وغبار شهر خیره شده بود. تردید در چشمانش موج می زد. سایه ی برگ ها روی صورتش می لرزیدند.
***
_«می دونی چقدر دوست دارم؟»
_«آره.»
_«چقدر؟»
دختر با شیطنت نگاهی کرد وگفت:«هیچی.»
نگاه مرد چند لحظه سرد شد اما سریع لبخندی زد و با تقلید لحن دختر گفت:«زدی به هدف.»
و هر دو بلند خندیدند. دختر شیشه ی اتومبیل را پایین داد وسرش را جلوی آن گرفت. چشمانش را بست، موهای طلاییش در باد می رقصیدند و سکوتی شیرین طنین انداز شد.
_«چرا گفتی هیچی؟»
_«شوخی کردم بابا.»
_«مطمئنی که شوخی کردی؟»
_«بس کن دیگه!»
_«باشه، باشه. دوست داری کدوم رستوران بریم؟»
***
در پیادهرو که از باران عصر نمناک بود قدم بر می داشت و صدای کفش هایش تنها نُتی بود که موسیقی سنگین سکوت خیابان های نیمه شب را می شکست. هوای سرد و آلوده ی شهر گلویش را می سوزاند و حلقه ی اشک چشمانش را. رنگ بغض در صورت زُمخت و مردانه اش پیدا بود.
به نور زرد و قرمز چراغ های چشمک زن که روی آسفالت خیس خیابان خاموش و روشن می شدند خیره شده بود، انگار چیز دیگری نمی دید. گویی هدفی را مصرّانه دنبال می کرد. هرازگاهی که ماشینی می گذشت سرش را بلند می کرد، دنبال آشنایی می گشت. نگاهش روی آن خشک می شد. دوباره به قدم زدن ادامه می داد.
وارد کوچه ای دنج شد. در امتداد کوچه به سوی تاریکی پیش رفت تا زیر درخت بید مجنونی رسید که دختر دوستش داشت. همیشه به آن سر می زدند و زیر برگ های خم شده اش می ایستادند وعابرانی را تماشا می کردند که از آن کوچه ی خلوت می گذشتند.
از لحظه ای که دختر را با دیگری دیده بود طوفان درونش تسلی نمی یافت.
جسمی سرد و سخت را در جیب پالتویش می فشرد. سرش را بالا برده بود و از پشت برگ ها به آسمان مهتابی پر گرد و غبار شهر خیره شده بود. تردید در چشمانش موج می زد. سایه ی برگ ها روی صورتش می لرزیدند.
هفت تیری از جیبش بیرون آورد و همانطور که ماه را نگاه می کرد به سمت سرش برد تا سردی اش را روی صورتش احساس کرد. دستش سُست شد.
صدای برخورد اسلحه با زمین گنجشک روی درخت را پراند، مرد لحظاتی به اسلحه خیره ماند، سرش را برگرداند و یک بار برای همیشه از انتهای کوچه خارج شد.
دخترسراسیمه و با صورتی گریان به سمت درخت می دوید.
