تبليغاتX
زیتون - تنگی که خالی شد

زیتون

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند / آنچه استاد ازل گفت بگو، می گویم

هفت یا هشت ماه پیش بود که نوشتم یکی از ماهی هایم مرد. خیلی دوستش داشتم ولی دردم رو با حضور ماهی دیگر تسکین می دادم. ولی امروز آن دیگری هم رفت و تنگم خالی شد.

اگر تا چند روز دیگر تنگ خالیش جلوی چشمانم می ماند احتمالا به جای وبلاگ زیتون باید من را در "امین آباد" پیدا می کردید همین بود آب تنگ را خالی کردم و به دست نیافتنی ترین جای ممکن فرستادمش. اما دیگران اصرار داشتند که فقط یک ماهی بوده و نباید اینقدر ناراحت شد. و استدلال خنده دارشان هم نزدیک بودن عید و خریدن یه ماهی قرمز دیگر بود. می خواستم جوابی که روباهه به شازده کوچولو داد* رو بدم ولی دیدم بعضی اوقات بهترین کار این است که کار خاصی انجام ندهی.

پس رفتم پای گلدان خاکش کردم و امیدوار به نظریه ی تناسخ هندی ها به گلی که درون گلدون کاشته شده بود زل زدم. اما انگار هندی ها هم اشتباه می کردند بنابراین تنها راه باقی مانده درمیان گذاشتن ماجرا با شما بود که گذاشتم.

 

*«چیزی که باعث می شود تا گْلت اینقدر مهم باشه عمری است که برایش صرف کرده ای.»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 14:30  توسط محمد امین صدیق  |