امیر:« ولی اونجا که چیزی نداره. همش دمپایی و جنس چینی فروشی شده... »
ــ «بریم دیگه.»
دختر بچه پرید توی حرف و گفت:« مامان مامان بازار همون پاساشه؟ »
نرگس: «پاساش نه! پاساژ»
ــ «خوب حالا همونه؟ »
امیر:« آره بابایی آره همونه.»
***
هوای خانه برایم سنگینی می کرد. گرمای رادیاتور ها در آن هوای سرد دلپذیر بودند اما من را می آزردند. پنجره را باز کردم و با یک نفس عمیق طعم هوای سرد با چاشنی دود را چشیدم. البته که محشر نبود ولی به خانه ی دم کرده ترجیحش می دادم و از خانه بیرون زدم.
***
دختر:« مامان من خسته شدم. چرا نرفتیم پارک یا اصلا همون پاساش؟ اینجا خوش نمی گذره.»
امیر:« حرف راست رو از بچه بشنو. نرگس عزیزم اینجا چیزی نداره بیخیال شو.»
نرگس بی توجه به حرف دیگران:« وای! وای! وای! ببین این چقدر خوشگله. بیا بیا...» دست دختر را رها کرد و به سمت ویترین مغازه دوید.
***
بی دلیل در خیابان ها می گشتم. وقتی به خودم آمدم که وسط میدان تجریش ایستاده بودم و داشتم به خیل جمعیت که به خیابان های فرعی پراکنده می شدند نگاه می کردم. ناخودآگاه چشمانم به سر دری که رویش «بازار تاریخی تجریش» حک شده بود سُر خورد. بی اختیار به سمت هجره های کوچکش به راه افتادم.
ترکیب جالبی بود از انسان های قدیمی که در دنیای مدرن زندگی می کردند. هجره ای عطاری بود که بوی ادویه جاتش با بوی دمپایی های پلاستیکی هجره ی بقلش مخلوط شده بود.
حجره ای کاملا مرتب شده بود و به یک داروخانه تبدیل شده بود و در سمت مقابلش حجره ای که کله پاچه و تمام غذا های مضر و چرب را می فروخت. در دلم به این به هم ریختگی ها و ناهمگونی ها می خندیدم که با گریه های دخترکی خنده هایم قطع شد. اشک از چشم های درشت دختر روی گونه های تپل کودکانه اش می غلتید و به زمین می افتد. در ناله هایش مرتبا و نا مفهوم مادرش را صدا می زد.
ــ « خانم کوچولو چی شده؟» همچنان گریه می کرد. «مامان رو گُم کردی؟» سرش را به نشانه ی بله بالا پایین کرد و با پشت دستش چشم هایش را مالید و گفت:« اوهوم».
ــ« خوب اینکه اشکال نداره با هم پیداش می کنیم. اونا که بدون تو نمی رن خونه.»
دخترک:« چرا می رن. می دونم می رن.»
بغلش کردن خندیم و گفتم:« خیالت راحت پیداشون می کنیم.»
تقریبا دختر دیگر گریه نمی کرد که گفتم:« حالا خوب نگا کن ببین می تونی مامان رو ببینی یا نه؟»
دنبال زنی می گشتم که احتمالا از این سو به آن سو می دود و گریه می کند و احتمالا شوهرش آرامش می کند و می گوید پیدا می شه...
تمام راهرو های بازار را گشتیم و از هرکس که می شد در باره ی پدر و مادری که فرزندشان را گم کرده اند سوال کردیم. ولی نه آن دختر و پسر جوان که دست در دست هم عاشقانه راه می رفتند کسی را دیده بودند و نه آن خانم میان سال چادری که کمی هم همراهیمان کرد و نه حتی فروشندگان.
ناگهان دختر فریاد زد «بابا... بابا...» چشم هاین دنباله ی نگاه دختر را گرفتند و به مردی قد بلند و لاغر اندام که پلیوری سفید به تن و شلواری جین به پا داشت رسیدند.
به سرعت جلو رفتم و گفتم:« سلام جناب فرزند شما ست؟»
مرد با حالتی که انگار می خواهد بگوید هوا خوب است یا غذا بی نمک است گفت:« بله. ممنون.»
یکّه خوردم دنبال زنی که شیون بکشد و مردی که هراسان اطراف را نگاه کند می گشتم. متهیر مرد را نگاه می کردم که سرش را برگرداند و گفت نرگس نرگس بیا پیداش کردم.
زن پول را از کیفش بیرون آورد و به فروشنده ی همان داروخانه ی جلوی کله پاچه فروشی داد جنسی را داخل پاکت گذاشت و با قیافه ای عبوس به سمت دخترش آمد و گفت:« کجایی تو؟ ... هیچ معلوم هست؟... می دونی چقدر معطل شدیم؟» دست دختر را گرفت و رفتند.
دختر سرش برگرداند در چشم هایم زل زد و تلخ ترین لبخندی را که دیده بودم به من تحویل داد.
***
از بازار بیرون آمدم و در راه خانه فهمیدم که چرا دختر می گفت شاید بدون او به خانه باز گردند.
پی نوشت یک: متاسفانه این داستان را بر اساس یک اتفاق واقعی که اخیرا برایم رخ داد نوشتم.
پی نوشت دو : شرمنده از تاخیر در بروز کردن وبلاگ تلاش می کنم تنبلی رو کنار بذارم.
پی نوشت سه : یکی از ماهی های عیدم قبل از عید مُرد :-)
